آرزوها

 

  دانلود موسیقی محلی لری :      
           
 

در این بخش از سایت امکان دانلود و دریافت انواع موسیقی محلی لری با فرمت Mp3 مهیا است.

 
 
   توجه :

  جهت سهولت در بارگذاری و دریافت فایل ها از این وبسایت ، فایل ها با فرمت زیپ در این بخش قرار داد شده اند. پس از دانلود با نرم افزارهای فشرده سازی فایل های دانلود شده را از حالت زیپ و فشرده خارج کنید.

 

 

    مندير  -- ملك مسعودي  
       
    دايني دايني  --  ملك مسعودي  
       
    لر اصيل --  ملك مسعودي  
       
    شقايق --  ملك مسعودي  
       
    كوروش اسد پور 1  
       
    تش دل 2 --  كوروش اسد پور  
       
    موسيقي لرستان -- ميرزاوند  
       
    موسيقي لرستان --  علي پور  
       
    دیمه -- مسعود بختیاری  .. " علاء الدین " -- بختیاری  
       
    موسیقی محلی لری  -- " سایه کمر " لری  
       
    موسيقي محلي لري -- كهگيلويه و بوير احمد -- " سهراب شفيعي " ** که دنا ، برف سفی  
       
    " موسیقی محلی لری-کهگیلویه و بویراحمد و نورآباد ممسنی -- " علی و حسین انصاری  
       

    نام آلبوم : کوچ *

    موسیقی محلی لرستان -- خواننده : محمد میرزاوندی -- آلبوم : سوار  1
     
    نغمه " شیر علی مردون " و سه پای بختیاری با سرنای شامیرزا مرادی   
     
    یار یار  --  ملک مسعودی
     
  موسیقی محلی لری   " آفتاب " ، " افتو "  -- خواننده : مسعود بختیاری " بهمن علاء الدین " بختیاری
     

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:37  توسط شمس الدين سوري  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:18  توسط شمس الدين سوري  | 

S) ناگفته نماند که خودمم از طرفداران این شعرم.

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها , دیروزها!

 

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

 

میخزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

 

 

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

 

بعد من ناگه به یک سو میروند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی میخزند

روی کاغذ ها و دفترهای من

 

 

در اتاق کوچکم پا مینهد

بعد من, با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه میماند به جای

تار مویی, نقش دستی, شانه ای

 

 

میرهم از خویش و میمانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

 

 

میشتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راهها

 

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

میفشارد خاک دامن گیر خاک!

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

 

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام میماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط شمس الدين سوري  | 

 

كليپ هاي تصويري

صفحه اصلي  |  وبلاگ  |  ازاين روزا ‌  |  بشنوهمسفرمن  |  همسفر  |  من آمده ام |  منوبشناس‌

پل  |  سرنوشت‌  |  دانلود آهنگ  |  متن اشعار   |  جوك با صداي گوگوش |  اطاق چت‌

با كليك بر روي هر لينك كليپ ساخته شده را ميبينيد

azoonrozha.htm

beshno.htm

بشنو همسفر من
از اين قصه تلخ راه دشوار
ای تو تك چراغ اين شب تار

اين كه گذشتن از كنار قصه ها نيست
اين كه يه تصوير از سقوط آدما نيست

ما بي تفاوت به تماشا ننشستيم
ما خود درديم اين نگاهی گذرا نيست

سفر چه تلخه در امتداد اندوه
حس كردن مرگ لحظهء ويرانی كوه

همپای هر بغض شكستن و چكيدن
از درد غربت بي صدا فرياد كشيدن

بشنو همسفر من
با هم رهسپار راه درديم
با هم لحظه ها را گريه كرديم

ما در صداي بي صداي گريه سوختيم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختيم

از مخمل درد به تن عشق جامه دوختيم
تا عجز خود را با هم و بي هم شناختيم

تنهايي رفتيم به عجز خود رسيديم
با هم دوباره زهر تنهایی چشيديم

شايد در اين راه اگر با هم بمانيم
وقت رسيدن شعر خوشبختی بخوانيم

hamsafar.htm

تو از كدوم قصه اي كه خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنيته
تو از كدوم سرزمين تو از كدوم هوايي
كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي

اهل هر جا كه باشي قاصد شكفتني
توي بهت و دغدغه ناجي قلب مني
پاكي آبي يا ابر نه خدايا شبنمي
قد آغوش مني نه زيادي نه كمي

منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستني هر چي كه هست
تو بخواي من قانعم

اي بوي تو گرفته تن پوش كهنه ي من
چه خوبه با تو رفتن رفتن هميشه رفتن
چه خوبه مثل سايه همسفر تو بودن
هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن

چي مي شد شعر سفر بيت آخرين نداشت
عمر پوچ من و تو دم واپسين نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه

منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من حريص رفتنم
عاشق فتح افق دشمن برگشتنم

منو با خودت ببر منو با خودت ببر

mana.htm

من آمده ام وای وای ، من آمده ام
عشق فرياد كند
من آمده ام كه ناز بنياد كند
من آمده ام


اي دلبر من الهي صد ساله شوی
در پهلوی ما نشسته همسايه شوی
همسايه شوي كه دست به ما سايه كنی
شايد كه نصيب من بيچاره شوی


من آمده ام وای وای، من آمده ام
عشق فرياد كند
من آمده ام كه ناز بنياد كند
من آمده ام


عشق آمد و خيمه زد به صحرای دلم
زنجير وفا فكنده در پای دلم
عشق اگر به فرياد دل ما نرسد
ای وای دلم واي دلم وای دلم


من آمده ام وای وای من آمده ام
عشق فرياد كند
من آمده ام كه ناز بنياد كند
من آمده ام


بيا كه برويم از اين ولايت من و تو
تو دست منو بگير و من دامن تو
جايي برسيم كه هر دو بيمار شويم
تو از غم بي كسی و من از غم تو


من آمده ام وای وای من آمده ام
عشق فرياد كند
من آمده ام كه ناز بنياد كند
من آمده ام

manobeshnas.htm

pol.htm

برای خواب معصومانهء عشق
كمك كن بستری از گل بسازيم
براي كوچ شب هنگام وحشت
كمك كن با تن هم پل بسازيم
كمك كن سايه بونی از ترانه
برای خواب ابريشم بسازيم
كمك كن با كلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازيم
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
تورو ميشناسم اي شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه و تو و چشم تو پيداست
كه از ايل و تبار عاشقایی
تورو ميشناسم اي سر در گريبون
غريبگی نكن با هق هق من
تن شكستت و بسپار به دست
نوازشهای دست عاشق من
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
به دنبال كدوم حرف و كلامی
سكوتت گفتنه تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشقهاي دنياست
تو با تن پوشي از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آينه بردی
چرا از سايه های شب بترسم
تو خورشيد و به دست من سپردی
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
كمك كن جاده هاي مه گرفته
منه مسافر و از تو نگيرن
كمك كن تا كبوترهای خسته
به يخ بستگي شاخه نميرن
كمك كن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربوني رو بگيريم
كمك كن تا برای هم بمونيم
كمك كن تا برای هم بميريم
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

sarnevesht.htm

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:1  توسط شمس الدين سوري  | 

گوگوش

گوگوش

اطلاعات هنرمند
نام اصلی فائقه آتشین
نام مستعار گوگوش
تولد ۱۵ اردیبهشت 1328 در تهران
اصل/ملیت ایرانی
سبک‌ها پاپ
فعالیت(ها) خواننده و بازیگر
مدت فعالیت از ۱۳۳۴ تاکنون
وب‌گاه http://www.googoosh.com

فائقه آتشین معروف به گوگوش خواننده و هنرپیشه مشهور ایرانی است.


فهرست مندرجات

[نمایش داده شود]

 زندگی

فائقه آتشین معروف به گوگوش، خواننده و هنرپیشه ایرانی در ۱۵ اردیبهشت سال 1328 در خیابان سرچشمه در جنوب تهران زاده شد. پدر و مادر او از ایرانیانی بودند که تبارشان به جمهوری آذربایجان امروزی می‌رسید. هنگامی که ۲ ساله بود، پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند.

گوگوش نامی ارمنی برای پسران است که در کودکی، دایه ارمنی‌اش، فائقه را با این نام صدا می‌کرد که بعدها این نام را به عنوان نام هنری‌اش برگزید[۱].

زندگی خصوصی گوگوش با فراز و نشیب‌ و تراژدی‌های فراوانی همراه بود و ازدواج‌ها و روابط ناموفقی برای او به همراه داشت. گوگوش فرزندی به نام کامبیز از شوهر اولش محمود قربانی دارد که هم‌اکنون در لس‌آنجلس به صنعت موسیقی می‌پردازد.

گوگوش بعد از بیست و یک سال سکوت و زندگی منزویانه در ایران، در سال ۲۰۰۰ (۱۳۷۹) با خروج از ایران فعالیت هنری خود را - با آلبوم زرتشت که بخشی از آن در ایران (به صورت مخفیانه) ضبط و در کانادا تکمیل و پخش شد - از سر گرفت و به انجام سری کنسرتهای بازگشت پرداخت که با استقبال بی نظیر ایرانیان و فارسی زبانان خارج از ایران مواجه شد. وی هم اکنون در شهر لوس آنجلس در آمریکا زندگی می‌کند و هنوز به ادامه این فعالیت‌های هنری می‌پردازد.

 حرفه

وی در سال ۲۰۰۴ آلبوم آخرین خبر و در سال ۲۰۰۵ آلبوم مانیفست را ضبط و پخش کرد که مورد استقبال شدید دوستداران وی قرار گرفت. وی همچنین به تازگی یکی از آهنگهای آلبوم جدیدش بنام "آبی"را نیز در اختیار دوستداران قرار داده است. و بعد از ۲ سال سکوت مجدد در امریکا کنسرت سال ۲۰۰۵ خود که تور امریکا بود اغاز کرد که در تاریخ ۱۷ سپتامبر در فروم لوس انجلس آغاز کرد.

 کنسرت دبی

آخرین کنسرت گوگوش در ۷ فروردین ۱۳۸۷ خورشیدی در سالن مدیا سیتی دبی برگزار شد. گوگوش در این کنسرت ترانه‌هایی از آلبوم‌های «ماه‌پیشونی» و «پل» و آخرین اثرش «شب سپید» را اجرا کرد. کنسرت گوگوش با بلیت ۱۰۰ هزار درهمی (حدود 300 دلار) از گران‌ترین کنسرت‌های اجرا شده در دبی به حساب می‌آمد [۲].


 اطلاعات کلی

 فیلم‌ها

  • بیم و امید (۱۳۳۹)
  • گدایان تهران (۱۳۴۵)
  • ستاره هفت آسمون (۱۳۴۷)
  • سه دیوانه (۱۳۴۷)
  • پنجره (۱۳۴۹)
  • احساس داغ (۱۳۵۰)
  • بی تا (۱۳۵۱)
  • ممل امریکایی (۱۳۵۳)
  • شب غریبان (۱۳۵۴)
  • همسفر (۱۳۵۴)
  • ماه عسل (۱۳۵۵)
  • نازنین (۱۳۵۵)
  • در امتداد شب (۱۳۵۶)
  • امشب اشکی می‌ریزد (۱۳۵۷)
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:46  توسط شمس الدين سوري  | 




 (Ebi & Shahrzad Sepanlou - UCI (February 11, 2006) - by QH



Ebi & Marajan Keramati - UCI (February 11, 2006) - by QH


 
Ebi & Maryam Molavi - UCI (February 11, 2006) - by QH


 


 

 



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:34  توسط شمس الدين سوري  | 

                                                 

* تهمت  

    

* دلتنگی

  

* خونه

              

* کتاب سوخته 

  

* نوروز

                 

* بر فراز آسمانها

                

*   دکلمه طپش

                              

*  دکلمه هزار و یک شب 

             

* دوست دارم

               

* what is lov*

 un chain my heart         

                  

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:25  توسط شمس الدين سوري  | 

Click for Full Size View

چشام  از جنس  بارونه      که  میسوزوندش  خورشید

تورو می بخشمت اما      کسی   جز  من  نمیبخشید

تورو می بخشمت اما      نــه   اینـکـه  بـاز   برگردی

می خـوام  یـادم بـره      کی بودی و با من چها کردی

به  تعداد   دلای   ما        به  شهر قصه  راهی  هست

گذشتم  از  گناه  تـو       باور  کن   خدایی هم هست

غبار  کینه رو شستم       همه   حـرفـاتـو   بـخشیـدم

کسی تو آینه پیدا شد    که  قبل   از   این   نمیدیدم

تورو می بخشمت اما      نــه   اینـکـه  بـاز   برگردی

می خـوام  یـادم بـره      کی بودی و با من چها کردی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:56  توسط شمس الدين سوري  | 

Click for Full Size View
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:54  توسط شمس الدين سوري  | 

شیرمرغ تا جون خر

  هر چند که رنگ و روی زيباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا چون عهده نمی شود کسی فردا را حـالی خوش دار اين دل پر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ما بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را چون در گذرم به باده شویید مرا تلقين ز شراب ناب گویید مرا خواهید به روز حشر یابید مرا از خاک در میکده جوييد مرا چندان بخورم شراب کاین بوی شراب آید ز تراب چون روم زیر تراب گر بر سر خـاک من رسد مخموری از بوی شراب من شود مست و خراب بر لوح نشان بودنی ها بوده است پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است در روز ازل هر آن چه بايست بداد غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری پیشه ديرينه تست وی خاک اگر سينه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست چون چرخ بکام يک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت چون بايد مرد و آرزوها همه هِشت چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت اجزای پياله ای که در هم پيوست بشکستن آن روا نمی دارد مست چندين سر و ساق نازنين و کف دست از مهر که پيوست و به کين که شکست می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت می خوردن و شاد بودن آيين منست فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست گفتم به عروس دهر کابين تو چیست گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت خوش بــاش و بـينديش که مـهتاب بسی اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت از منزل کفر تا به دين يک نفس است وز عالم شک تا به یقین یک نفس است ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار کز حاصل عمر ما همین یک نفس است شادی بطلب که حاصل عمر دمی است هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است احوال جهان و اصل این عمر که هست خوابی و خیالی و فریبی و دمی است اين کهنه رباط را که عالم نام است آرامگه ابلق صبح و شام است بزمی است که وامانده صد جمشید است گوريست که خوابگاه صد بهرام است آن قصر که بهرام درو جام گرفت آهو بچه کرد و رو به آرام رفت بهرام که گور می گرفتی همه عمر ديدی که چگونه گور بهرام گرفت؟ هر ذره که بر روی زمینی بوده است خورشید رخی زهره جبینی بوده است گـرد از رخ آستین بـه آزرم افشان کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آن که کامرانی من است عیبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است تلخ است از آن که زندگانی من است بسیار بگشتيم به گرد در و دشت اندر همه آفاق بگشتيم بگشت کس را نشنيديم که آمد زين راه راهی که برفت ، راهرو باز نگشت ای بی خبران شکل مجسم هیچ است وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است خوش باش که در نشیمن کون و فساد وابسته يک دمیم و آن هم هیچ است دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدست چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست انـگار که هســت هـر چه در عـالم نيست پندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟ رو بر سر لوح بين که استاد قضا اندر ازل آن چه بودنی است ، نوشت دوری که در آمدن و رفتن ماست او را نه نهایت نه بدایت پیداست کس می نزند دمی درین معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست تا چند زنم به روی دریا ها خشت بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت نيکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست بی باده گلرنگ نمی شاید زيست اين سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خــاک ما تماشاگه کیست گویند بهشت عدن با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل برادر از دور خوش است چون آمدنم به من نبد روز نخست وین رفتن بی مراد عزمی ست درست بر خیز و میان ببند ای ساقی چست کاندوه جهان به می فرو خواهم شست ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است سرمستی مـن برون ز اندازه شده است با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو پيرانه سرم بهار دل تازه شده است از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است وز صحبت خلق بی وفایی مانده است از بـاده دوشــین قــدحی بـيش نــمـاند از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت جامی و بتی و بربطی بر لب کشت اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و به جام باده کن عزم درست کاين سبزه که امروز تماشاگــــه تست فردا همه از خاک تو بر خواه د رست هر سبزه که بر کنار جویی رسته است گويی ز لب فرشته خويي رسته است پا بر سر هر سبزه به خــواری ننهی کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولی است خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود فردا باشد بهشـت همچون کف دست اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند ســر زلف نــگاری بــوده است ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی دستی است که بر گردن ياری بوده است دارنده چو ترکيب طبايع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت هر کس سخنی از سر سودا گفته است زان روی که هست کس نمی داند گفت دل سر حیات اگر کماهی دانست در مرگ هم اسرار الهی دانست امروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که ز خود روی چه خواهی دانست گردون نگری ز قد فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک آلوده ماست دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست فصل گل و طرف جویبار و لب کشت بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است در صحن چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است دریـاب که هفته دگـر خـاک شده است می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا در نـگری گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است چون لاله به نوروز قدح گیر به دست با لاله رخی اگـر ترا فرصت هست می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود ناگـاه تـرا چـو خـاک گـرداند پَست دوران جهان بی می و ساقی هیچ است بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است هر چند در احــوال جــهان می نگرم حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است امروز ترا دسترس فردا نيست و انديشه فردات به جز سودا نيست ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست می در کف من نه که دلم در تابست وین عمر گریز پای چون سیمابست دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست هُش دار که بیداری دولت خواب است می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است هنگام گل و مل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اينست با باده نشین که ملک محمود این است وز چنگ شنو که لحن داود این است از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن حالی خوش باش زانکه مقصود این است Your browser does not support inline frames or is currently configured not to display inline frames. Your browser does not support inline frames or is currently configured not to display inline frames. Main Heading Goes Here Subheading Goes Here رباعيات خيام صفحه 1 رباعيات خيام صفحه 2 رباعيات خيام صفحه 3 رباعيات خيام صفحه 4 ای آن که نتیجه چهار و هفتی وز هفت و چهار دايم اندر تفتی می خور که هزار باره بيش ات گفتم باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دگری پــا بستی گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم آیا تو چنان که می نمایی هستی در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟ در گردش خود اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی پيری دیده به خانه خماری گفتم نکنی ز رفتگان اخباری گفتا می خور که همچو ما بسیاری رفتند و کسی باز نیامد باری ای کاش که جای آرمیدن بودی يا اين ره دور را رسيدن بودی کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبزه اميد بر دمیدن بودی جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپوی جز باده و جز سماع و جز یار مجوی بر کف قدح باده و بر دوش سبوی می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی تنگی می لعل خواهم و دیوانی سد رمقی خواهد و نصف نانی وانگه من و تو نشسته در ویرانی خوش تر بود آن ز ملکت سلطانی آنان که ز پيش رفته اند ای ساقی در خاک غرور خفته اند ای ساقی رو باده خور و حقيقت از من بشنو باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سر مست بدم چو کردم اين اوباشی با من به زبان حال می گفت سبو من چو تو بدم تو نيز چون من باشی زان کوزه می که نيست دروی ضرری پر کن قدحی بخور به من ده دگری زان پيش تر ای پسر که در رهگذری خاک من و تو کوزه کند کوزه گری بر کوزه گری پرير کردم گذری از خاک همی نمود هر دم هنری من ديدم اگر ندید هر بی بصری خاک پدرم در کف هر کوزه گری هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری تا چند کنی بر گِل مردم خواری انگشت فریدون و کف کيخسرو بر چراغ نهاده ای چه می پنداری در کارگه کوزه گری کردم رای بر پله چرخ ديدم استاد بپای می کرد دلیر کوزه را دسته و سر از کله پادشاه و از دست گدای گر آمدنم به من بُدی نامدمی ور نيز شدن به من بُدی کی شدمی؟ به زان نبدی که اندرين دير خراب نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی ای دل تو به ادراک معما نرسی در نکته زیرکان دانا نرسی اینجا به مِی و جام بهشتی میساز کانجا که بهشت است رسی یا نرسی هنگام سپیده دم خـروس سحری دانی که چرا همی کند نوحـه گری یعنی که نمودند در آیـینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری هنگام صبوح ای صنم فرخ پی بر ساز ترانه ای و پیش آور می کافکند به خاک صد هزاران جم و کی ايــن آمــدن تیر مه و رفتـن دی Your browser does not support inline frames or is currently configured not to display inline frames. Your browser does not support inline frames or is currently configured not to display inline frames. رباعيات خيام صفحه 1 رباعيات خيام صفحه 2 رباعيات خيام صفحه 3 رباعيات خيام صفحه 4 ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ کــو در غـم ایـام نـشیند دلتـنگ می خور تو در آبگینه با ناله چنگ ز آن پيش که آبگینه آید بر سنگ صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم دست از امل دراز خـود بـاز کشیم در زلف دراز و دامن چنگ زنیم من بی می ناب زيستن نـتـوانم بی باده کشید بار تن نـتـوانم من بنده آن دمم که ســاقی گـوید يک جام دگر بگیر و من نتوانم در پای اجل چو من سرافکنده شوم وز بیخ امید عمر بـرکنده شوم زینهار گلم بجز صراحی نـکنید باشد که ز بوی می دمی زنده شوم ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم با این همه مستی ز تو هُشیار تریم تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟ چـون نيست مـقام ما درين دهـر مـقیم پس بی می و معشوق خطایی است عظیم تـا کـی ز قدیـم و مـحدث امـیدم و بیـم چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم گر کافر و گبر و بت پرستم هستم هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد من زان خودم چنان که هستم هستم اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم فانوس خـيال از او مـثالی دانیم خورشيد چراغ دان و عالم فانوس ما چـون صوريم کاندر او گردانيم تا دست به اتفاق بر هم نزنیم پایی ز نشاط بر سر هم نزنیم خيزيم و دمی زنیم پيش از دم صبح کاين صبح بسی دمد که ما دم نزنیم من ظاهر نیستی و هستی دانم من باطن هر فراز و پستی دانم با این هـمه از دانش خود شرمم باد گـر مرتبه ای ورای مستی دانم یک چند به کودکی به استاد شديم یک چند ز استادی خود شاد شديم پايان سخن شنو که ما را چه رسيد چون آب بر آمدیم و چون باد شديم بر مفرش خاک خفتگان می بینم در زير زمین نهفتگان می بینم چندان که به صحرای عدم می نگرم ناآمدگان و رفتگان می بینم ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم وين يکدم عمر را غنیمت شمریم فردا که ازين دير کهن در گذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی ونه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من گاویست بر آسمان قرین پروين گاويست دگر نهفته در زير زمين گر بينايی چشم حقيقت بگشا زير و زبر دو گاو مشتی خر بين گر بر فلکم دست بدی چون يزدان برداشتمی من اين فلک را ز ميان از نو فلک دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسيدی آسان رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقيقت نه شريعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره اين بر خیز و مخور غم جهان گذران خوش باش و دمی به شادمانی گذران در طـبع جـهان اگــر وفـایی بودی نوبت بـه تو خود نیامدی از دگـران از تن چو برفت جان پاک من و تو خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو و آنــگه برای خشت گــور دگران در کـالبدی کـشند خـاک من و تو از آمدن و رفتن ما سودی کو وز تار وجود عمر ما پودی کو در چنبر چرخ جان چندين پاکان می سوزد و خاک می شود دودی کو می خور که فلک بهر هلاک من و تو قصدی دارد به جان پاک من و تو در سبزه نشین و مــی روشن می خور کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو بردار پياله و سبو ای دل جو برگرد بگرد سبزه زار و لب جو کاين چرخ بسی قد بتان مهرو صـد بار پياله کرد و صـد بار سبو آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگه او شهان نهادندی رو ديديم که بر کنگره اش فاخته ای بنشسته همی گفت که کوکو کوکو؟ از درس عـلوم جمله بـگریزی به وانـدر سـر زلف دلـبر آویزی به زآن پیش که روزگار خونت ریزد تو خون قنينه در قدح ریزی به تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده که معلومم نیست کاين دم که فرو برم برآرم یا نه دنیا بـمراد رانـده گیر آخــر چه وین نامه عمر خوانده گیر آخر چه گیرم که بکام دل بماندی صد سال صد سال دگر بمانده گیر آخر چه بنـگر ز صـبـا دامن گل چاک شده بلبل ز جـمال گــل طـربناک شده در سایه گل نشین که بسیار اين گل از خاک بر آمده است و در خاک شده از آمـدن بـهار و از رفـتن دی اوراق وجــود مـا هـمی گــردد طی می خور، مخور اندوه که گفته است حکیم غم های جهان چو زهر و تریاقش می تن زن چو بزیر فلک بـی باکی می نوش چو در جهان آفـت ناکی چون اول و آخرت به جز خاکی نیست انگار که بر خاک نه ای در خاکی
نوشته شده توسط داداش اما در ساعت 16:44 | لینک  |  نظر بدهید
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:50  توسط شمس الدين سوري  | 

مطالب قدیمی‌تر